عاقبت...

و آن‌گاه که فریاد بی‌حیاتر از آن می‌شود که حرمت‌نگهدار سکوت باشد؛دلی آشفته و چشمی گریان می‌شود.

شاید تنها خوبی‌اش صدای خش‌خش بغض میان گلویی بی‌تاب باشد که مدت‌ها در انتظار هیاهویی بود تا خود را رها کند.

چشم باز می‌کنی و به اطرافت می‌نگری،دیگر چیزی برایت تنش‌آور نیست...

مهم نیست از خواب بیدار شده باشی یا لیوانی شراب به مستی‌ات نشانده باشد،مهم این است که دیگر چشمانت باز شده.

دیگر در سکوت دل‌فریب خود به معنای سرخ شهوت فکر نمی‌کنی تا کشتی آرزوهایت را بر امواج امید متلاطم سازی...

دیگر خشتی خام تو را از زندگی باز نمی‌دارد تا آن‌جا که بوی سیب را به فراموشی بسپاری.

دیگر چشمان دریده‌ای نجابتت را به بازی نمی‌گیرد تا در بحبوحه‌ی جوانی سر در گم شوی.

از چه باید بیم داشت آن‌گاه که سرانجامت را می‌دانی

و میدانی که عاقبت خاک گل کوزه‌گران خواهی شد...

 

آرزوهایم همه به تاراج خران رفت

نبودنـت بهــترین بهانـه اســت بـرای اشــک ریخــتن ........

ولــی کــاش بـودی تا اشـکهایم از شــوق دیــدارت سـرازیــر میــشد .........

کــاش بـــودی و دستــهای مـهربانـت مرهــم هــمه دلتنــگیها و نبــودنهایـت میــشد ............

کــاش بـــودی تــا سر به روی شــانه هــای مهربانــت مــی گـذاشــتم

و دردهـایم را به گوـش تــو میرسانـدم..............

 بــدون تــو عـاشــــقی برایــم عــذاب اسـت

میــدانم که نمیــدانی بـعد از تــو دیگـر قلبــــی بــرای عاشــــق شــدن نــدارم...

کـاش میدانستی کـه چـقدر دوستـــــت دارم و بیــش از عشـــق بر تـو عاشـــقـم...

میـدانی کـه ازوقتی که از کنارم رفتی لحظه هــای زنــدگـی بـرایـم پـر از درد و عـــذاب شده

 میـدانــم که نمیدانــی بــدون تـو دیگربهانــه ای نیســت برای ادامه ی زندگـی جزانتــظار آمدنت ...

قسمت نبود...

 

قســمت نبود با هم بمانیم.... 

 قســمت نبود تو مال من باشی و من مال تو.....

 قســمت نبود تا انتهایش پیش برویم........

 قســمت نبود فقط همدیگر را ببینیم  و جز هم هیچ......

قســمت بود که تو از ورای دیدگان من ، لیلـی دیگری را ببینی......

 قســمت بود که در خیال تو غرق باشم  و دور شدنت را نبینم.......

 قســمت بود که لبخندت را دیگری ببیند و عاشـقش شود......

 قســمت بود من به تو نزدیک شوم و تو از من دور.......

 قســمت بود که تو بروی و من بمانم......

بایــد می شـد و شـد 

 بایــد می شـد و شـد که تو دوباره عاشـق شوی.......

 بایــد می شــد و شــد که عشـقت من نباشم.......

 بایــد می شــد و شــد که بروی بگویی خداحافــــــظ.....

به کدامین گناه...؟!؟

 

نمی‌خواهم غروبی باشم که طلوعش تو نباشی.

 

نمی‌خواهم نقش صفحه‌ی شطرنجی را بازی کنم،با آن‌که می‌دانم سرانجام در بازی سرنوشت مات می‌شوم.

نمی‌خواهم...

از ثانیه‌ها در می‌گذرم...نگاهت می‌کنم...جوانی‌ام به پایت درگذشت...

زهرخندی می‌زنم و می‌گویم صد جان شیرین به فدای یک خنده‌ی تو...

بر لب حوض خاطرات می‌نشینم؛مشتی شادی دروغین به رویم می‌پاشم و به سایه‌ی غریبم در تاریکه‌های آب می‌نگرم...چقدر فرتوت شدم!


و نگاه افسارگسیخته‌ی تو متوحشم می‌کند...گویی دیگر زیبایی قبل را ندارد...دیگر دلربا نیست...

مهربانا...شکیبی...

به کدامین گناه دل عاشقم را زیر پاهای سردت له کردی؟

به کدامین گناه در امواج پرتلاطم زندگی رهایم کردی؟

به کدامین گناه مرا شکستی؟!

 

روز پدر...

کارت پستال

بوي دستان پراز تاول ونان مي ايد *

چه قشنگ است پدر خنده كنان مي ايد *

به نگاه پدرم خنده هميشه جاري است *

با حضورش به خدا خانه به جان ميايد*

پدرم در همه خاطره هايم پيداست *

پدرم يك غزل خسته ولي پرمعناست*

پدرم خسته نباشي پدر محبوبم*

بوسه بر تاول دست تو پدر جان زيباست*

روز پدر وميلاد امام علي (ع)مبارك*

پدر بزرگ...

روزی پسری از پدربزرگش که در حال نوشتن بود پرسید: پدربزرگ درباره ی چه می نویسی؟ پدربزرگ گفت: درباره ی تو پسرم.اما این مداد از چیزی که با ان می نویسم مهم تر است. می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی.

پسر با تعجب به مداد نگاه کرد و گفت: اما این مداد مانند مدادهای دیگری است که قبلم دیده ام.

پدربزرگ گفت: بستگی دارد که چه طور به ان نگاه کنی. در این مداد پنج خصوصیت وجود دارد که اگر بتوانی این خصوصیات را داشته باشی برای تمام عمر به ارامش می رسی.

خصوصیت اول:می توانی کارهای بزرگ انجام دهی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی هست که هر حرکت تو را هدایت می کند این دست خداوند است که همیشه تو را در مسیر اراده اش حرکت می دهد.

خصوصیت دوم: هر چند وقت یک بار باید دست از نوشتن برداری و از مداد تراش استفاده کنی این حرکت باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما اخر کار نوکش تیزتر می شود و اثری که از خودش به جای می گذارد ظریف تر و باریک تر است.بنابراین بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی تا انسان کامل تری شود.

خصوصیت سوم: برای پاک کردن یک اشتباه مداد اجازه می دهد از پاک کن استفاده کنی. تصحیح یک اشتباه کار بدی نیست. در واقع برای انکه خود را در مسیر درست نگه داری حتما اشتباهات خود را برطرف کن.

خصوصیت چهارم: چوب مداد یا شکل ظاهری ان مهم نیست مهم زغالی است که داخل چوب قرار دارد. پس همیشه مراقب درون خود باش و فقط ظاهرت را اراسته نگه ندار بلکه درون خود را اراسته به صفات نیکو کن.

خصوصیت پنجم: مداد همیشه اثری را از خود بر جای می گذارد. هر کار در زندگی ات انجام می دهی ردی بر جای می گذارد. پس سعی کن نسبت به هر کاری که می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی...؟!؟

 

" هیچکسی یادم نکرد "

در غریبی سوختم ، هیچکس ز من یادی نکرد

در میان ناله های پر زدرد ، اشک هم را یاری نکرد

همچنان سوختم ، چون پروانه ای در پای شمع

اشکهای شمع هم ، دردی ز من درمان نکرد

چشمان سرخ شده ، از غایت درد درون

وای افسوس که چه گویم ، اشکم مرا یاری نکرد

سوختم ، آتش به جانم می نشیند از غم بی همدلی

من چه گویم با همه سوز دلم ، اشکم مرا یاری نکرد

آنچنان غم ریشه کرد ، در جان و در روح و تنم

ای دل تنها ببین ، هیچکس  ز من یادی نکرد

                                       (دل نوشته)

 

 

این روزها...

این روزها دلم برای هیچ کسی تنگ نمیشه.
مثل آسمون دیگه ، زلال و یک رنگ نمیشه!
این روزها ، نفس کشیدنم  دیگه سخته برام
من باید به کی بگم ،اگه یه روز تو رو نخوام؟
من شبها دلم میگیره ، ولی درمونش تو نیستی
تو که آرزوت همینه ، روی  قلب من بایستی!
دل من رو پس زدی ، گفتی که ارزشی نداره.
تو که چشماتو فروختی ، به یه دونه تک ستاره!
چند روزه کار من و تو ، شده حرفهای جدایی
من یک ساحل تکیده ، تو یه دریا  بی وفایی
این روزها دلم برای هیچ کسی تنگ  نمیشه

مثل آسمون دیگه ، زلال و یک رنگ نمیشه!!!

چه بگویم آخر...؟!

شب است...همه خوابیده‌اند...و به ناگاه زمین مشوش شده، می‌لرزد...

سراسیمه از خواب غفلت برمی‌خیزیم...عده‌ای بر خود می‌لرزند...کودکان می‌گریند...

و صدای اذان ترسشان را چون مرهمی تسکین می‌دهد.

می‌گویند آخرالزمان شده...نمی‌گویند ما زیاد گناه می‌کنیم...

می‌گویند خداوند بر قوم نااهل خشمش گرفته...

نمی‌گویند که مسلمانی  خودمان در چیست...

و می‌گریزند...خودشان هم نمی‌دانند به کجا...فقط می‌گریزند...

شاید فقط ناکجا باشد که رنگی از خدا در آن نباشد.

عده‌ای هم شکر می‌گویند و به نماز می‌ایستند...

پروردگار را سپاس می‌گویند که به آنان رحم کرده است...

و شبی از پی شب دیگر می‌گذرد...

سه‌جلمان را بالای سرمان گذاشته و می‌خوابیم...

آیة‌الکرسی را می‌خوانیم تا کمی آرام گیریم.

شاید دیگر فردایی در میان نباشد...و ما چقدر مغروریم...

باز هم از یکدیگر حلالیت نخواستیم...

 

چند جمله قشنگ

تمام ظلمت در جهان نمی تواند روشنایی یک

 شمع را خاموش کند● ● ● ●

میگن بغض بزرگترین اعتراضه که اگه بترکه دیگه اعتراض نیست , التماسه ● ● ● ●

 دنیا برای مرد یک لبخند است و لبخند برای زن یک دنیاست●●●

 

زندگی بدون عشق چون زیستن در تاریکی مطلق است...

دلم برات تنگ شده...

  دلم برات تنگ شده... اما من ...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم...  به فاصله ها فكر نميكنم ...  ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده... رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم....چشماي هنوزم دارن باهام حرف ميزنن... حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟ چطور بگم با من نيستي؟ آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو، توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من.... براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي... براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه... هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم... دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم.... دستامو كه بو ميكنم مست ميشم... مست از عطر ت.  صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز مي رسم..... به عشق و به تو... آره... به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم.... اونوقت ديگه تنها نيستم حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم..  به اين تنهايي دل بستم...

نمی خوام ...

نمي خواهم به جز من دوست دار ديگري باشي

نمي خواهم براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي

نمي خواهم صفاي خنده ات را ديگري بيند

نمي خواهم كسي نامش،بر لبهاي تو بنشيند

نمي خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستي

نمي خواهم كسي يارت شود در راه اين هستي