چه بگویم آخر...؟!
شب است...همه خوابیدهاند...و به ناگاه زمین مشوش شده، میلرزد...
سراسیمه از خواب غفلت برمیخیزیم...عدهای بر خود میلرزند...کودکان میگریند...
و صدای اذان ترسشان را چون مرهمی تسکین میدهد.
میگویند آخرالزمان شده...نمیگویند ما زیاد گناه میکنیم...
میگویند خداوند بر قوم نااهل خشمش گرفته...
نمیگویند که مسلمانی خودمان در چیست...
و میگریزند...خودشان هم نمیدانند به کجا...فقط میگریزند...
شاید فقط ناکجا باشد که رنگی از خدا در آن نباشد.
عدهای هم شکر میگویند و به نماز میایستند...
پروردگار را سپاس میگویند که به آنان رحم کرده است...
و شبی از پی شب دیگر میگذرد...
سهجلمان را بالای سرمان گذاشته و میخوابیم...
آیةالکرسی را میخوانیم تا کمی آرام گیریم.
شاید دیگر فردایی در میان نباشد...و ما چقدر مغروریم...
باز هم از یکدیگر حلالیت نخواستیم...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 13:30 توسط ::.سارا.::
|
ما بدهکاریم!!