شب است...همه خوابیده‌اند...و به ناگاه زمین مشوش شده، می‌لرزد...

سراسیمه از خواب غفلت برمی‌خیزیم...عده‌ای بر خود می‌لرزند...کودکان می‌گریند...

و صدای اذان ترسشان را چون مرهمی تسکین می‌دهد.

می‌گویند آخرالزمان شده...نمی‌گویند ما زیاد گناه می‌کنیم...

می‌گویند خداوند بر قوم نااهل خشمش گرفته...

نمی‌گویند که مسلمانی  خودمان در چیست...

و می‌گریزند...خودشان هم نمی‌دانند به کجا...فقط می‌گریزند...

شاید فقط ناکجا باشد که رنگی از خدا در آن نباشد.

عده‌ای هم شکر می‌گویند و به نماز می‌ایستند...

پروردگار را سپاس می‌گویند که به آنان رحم کرده است...

و شبی از پی شب دیگر می‌گذرد...

سه‌جلمان را بالای سرمان گذاشته و می‌خوابیم...

آیة‌الکرسی را می‌خوانیم تا کمی آرام گیریم.

شاید دیگر فردایی در میان نباشد...و ما چقدر مغروریم...

باز هم از یکدیگر حلالیت نخواستیم...