به کدامین گناه...؟!؟

نمیخواهم غروبی باشم که طلوعش تو نباشی.
نمیخواهم نقش صفحهی شطرنجی را بازی کنم،با آنکه میدانم سرانجام در بازی سرنوشت مات میشوم.
نمیخواهم...
از ثانیهها در میگذرم...نگاهت میکنم...جوانیام به پایت درگذشت...
زهرخندی میزنم و میگویم صد جان شیرین به فدای یک خندهی تو...
بر لب حوض خاطرات مینشینم؛مشتی شادی دروغین به رویم میپاشم و به سایهی غریبم در تاریکههای آب مینگرم...چقدر فرتوت شدم!
و نگاه افسارگسیختهی تو متوحشم میکند...گویی دیگر زیبایی قبل را ندارد...دیگر دلربا نیست...
مهربانا...شکیبی...
به کدامین گناه دل عاشقم را زیر پاهای سردت له کردی؟
به کدامین گناه در امواج پرتلاطم زندگی رهایم کردی؟
به کدامین گناه مرا شکستی؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر ۱۳۸۸ ساعت 0:11 توسط ::.سارا.::
|
ما بدهکاریم!!