وقتی در جواب عشق بر لبان خود مهر سکوت می‌زنی؛

دلخوش به شنیدن واژه‌ای هستی که هیچ‌وقت هجی نمی‌شود!

واژه‌ای خسته!

از کسی که هرگز بر نگاهت دل نبست و بهای صبوریت را به ماندن نداد...
وقتی تپش‌های قلبت را دست کم می‌گیری...از فرجامش بی‌خبری!

وقتی در کنج حسرت،گوشه‌ای کز می‌کنی؛تنها ندای اشکهایت را می‌شنوی...

صدایی نیست!

تنها هق‌هق است و بس!
دلت گرفته؟ اشک می‌ریزی؟

مگر ندیدی چگونه پاسخت گفت؟!

انگار صدایش را نشیدی! او که چند بار تکرار کرد!

...
کجا میروی؟ از چه گریزانی؟ از خودت؟ سرنوشت؟ یا او؟

بایست..............

تو که گفتی پایش می‌مانی!
پشیمانی؟!!!!!

بغض‌فروخورده امانت نمی‌دهد؟

یا پاسخی نداری؟!

چیزی بگو...

.......