امروز آنقدر گریستم که بغض آسمان در برابرم ناچیز آمد.

گریستم اما کسی اشکهایم را ندید...همه فریب خنده‌هایم را خوردند.

شاید حق با آنها بود. وقتی آسمان آفتابی است باران نمی‌بارد!

امروز دلم گرفت اما کسی ز بی‌قراری‌ام نپرسید...نگفت از چه اینگونه شدم؟!


آرام چینی بند‌زده‌ی قلبم را به کناری گذشتم،شاید دیگر تاب شکستن‌ا‌ش نباشد!

می‌خواهم به‌جایی دور تبعیدش کنم...جایی دور تر از قلب تو!

خانه‌ی قلبت استیجاری بود؛

نمی‌دانستم!