با خندهات رویایم را نقاشی کن...
مرا در خیالت نقاشی کن؛
و نشانم بده حقیقت همیشه دیدنی نیست،
گاهی هم دستخوش با تو بودن میشود.
و بهخاطر بسپار که پائیز آرزوها ماندنی نخواهد بود...
کیمیای وجودت را به لبخندی همیشگی آغشته کن تا سحرگاهان جان تازه گیرند.
پس بخند...بخند تا دنیا را نقاشی کنم با خیال با تو ماندن و از تو گفتن...
و چه زیباست آرزوی رهایی برای پرندهی محصور...
مرا یارای تماشای اشکهایت نیست؛بخند...
بخند و به ابدیت فکرکن...آنگاه که تمام کائنات دستبهدست هم میدهند تا دستان تو را به دستان من رسانند.
و گل از نو شکفت...
آری...خاک موسیقی احساس مرا از تو شنفت...
و تو خندیدی...و من دلخوش از شادی تو به آسمان پر کشیدم...
و چه زیباست وقتی به آسمان مینگری در اعماق شب...و آنزمان که نگاههامان به تلاقی ماه
نیمهشب درمیآید...و من از شادی تو شاد شدم...
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 20:30 توسط ::.سارا.::
|
ما بدهکاریم!!