<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ஐ...سرگردون...ஐ</title>
<link>https://3argardoon.blogfa.com</link>
<description>هر چقدر قله غرورت بلندتر باشه, دره سقوطت عمیق تر میشه.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 01 Jan 2011 16:50:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>تو نگام نکردی...</title>
<link>https://3argardoon.blogfa.com/post/94</link>
<description>می‌دونم دلت جای دیگه بود؛اینو از نگاه تو می‌خوندم... نمی‌دونم از نجابت تو بود،یا که از من خسته بودی؛ آخه تو نگام نکردی... من بازم تنها موندم زیر بارون؛به امید یه چتر از اون نگاهت؛ اما تو نگام نکردی... می‌دونم...برای تو کم بودم اما قلب من از عشق تو پر بود؛نازنینم... وقتی دست تکون می‌دادی واسه رفتن؛داشتم می‌مردم... ولی شادیِ تو رو به جون خریدم...آره من مردم... تو به سادگی من خندیدی؛من به دل عاشق خود! تو به من و نگاه من...من به دلم به دیگری! دل تو با من</description>
<pubDate>Sat, 01 Jan 2011 16:50:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>3argardoon</dc:creator>
<guid>3argardoon.blogfa.com/post/94</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی...</title>
<link>https://3argardoon.blogfa.com/post/95</link>
<description>وقتی در جواب عشق بر لبان خود مهر سکوت می‌زنی؛ دلخوش به شنیدن واژه‌ای هستی که هیچ‌وقت هجی نمی‌شود! واژه‌ای خسته! از کسی که هرگز بر نگاهت دل نبست و بهای صبوریت را به ماندن نداد... وقتی تپش‌های قلبت را دست کم می‌گیری...از فرجامش بی‌خبری! وقتی در کنج حسرت،گوشه‌ای کز می‌کنی؛تنها ندای اشکهایت را می‌شنوی... صدایی نیست! تنها هق‌هق است و بس! دلت گرفته؟ اشک می‌ریزی؟ مگر ندیدی چگونه پاسخت گفت؟! انگار صدایش را نشیدی! او که چند بار تکرار کرد! ...</description>
<pubDate>Thu, 21 Jan 2010 16:50:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>3argardoon</dc:creator>
<guid>3argardoon.blogfa.com/post/95</guid>
</item>
<item>
<title>زنگ انشا...</title>
<link>https://3argardoon.blogfa.com/post/92</link>
<description>و این هم از شعر یکی با یک برابر نیست... معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود ولی ‌آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری رانشان می داد خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین بنوشت یک با یک برابر هست از میان جمع شاگردان یکی برخاست همیشه یک نفر باید به پا خیزد به آرامی</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 18:45:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>3argardoon</dc:creator>
<guid>3argardoon.blogfa.com/post/92</guid>
</item>
<item>
<title>شیطان سرمایه‌دار شده!</title>
<link>https://3argardoon.blogfa.com/post/93</link>
<description>دلمان خوش بود که دلهای مردم اینجا فروشی نیست؛ دریغا؛ندانستیم شیطان چرب‌زبان‌تر از این حرفهاست! هر چه خواستیم گناه کردیم؛غافل از اینکه قفلهای دست و پای شیطان را به خودمان هم می‌زدیم! گاهی یادمان می‌رود ساعت شنی عمرمان هم روزی به شمار افتاده و آخرین دانه‌هایش را به زندگی سرازیر می‌کند... یادمان می‌رود عجز و لابه‌های قدرمان را! دستمان از تهی سرشار است و به وهم،یه نیکی‌هایمان می‌اندیشیم!! خوشابحال آنان که فقرشان را در ایمانشان می‌دانند...</description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 08:50:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>3argardoon</dc:creator>
<guid>3argardoon.blogfa.com/post/93</guid>
</item>
<item>
<title>دل نوشته های من...</title>
<link>https://3argardoon.blogfa.com/post/90</link>
<description>وقتی آسمان آفتابی است،باران نمی‎بارد! امروز آنقدر گریستم که بغض آسمان در برابرم ناچیز آمد. گریستم اما کسی اشکهایم را ندید...همه فریب خنده‌هایم را خوردند. شاید حق با آنها بود. وقتی آسمان آفتابی است باران نمی‌بارد! امروز دلم گرفت اما کسی ز بی‌قراری‌ام نپرسید...نگفت از چه اینگونه شدم؟! آرام چینی بند‌زده‌ی قلبم را به کناری گذشتم،شاید دیگر تاب شکستن‌ا‌ش نباشد! می‌خواهم به‌جایی دور تبعیدش کنم...جایی دور تر از قلب تو! خانه‌ی قلبت استیجاری بود؛ نمی‌دانستم!</description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 14:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>3argardoon</dc:creator>
<guid>3argardoon.blogfa.com/post/90</guid>
</item>
<item>
<title>با خنده‌ات رویایم را نقاشی کن...</title>
<link>https://3argardoon.blogfa.com/post/88</link>
<description>مرا در خیالت نقاشی کن؛ و نشانم بده حقیقت همیشه دیدنی نیست، گاهی هم دست‌خوش با تو بودن می‌شود. و به‌خاطر بسپار که پائیز آرزوها ماندنی نخواهد بود... کیمیای وجودت را به لبخندی همیشگی آغشته کن تا سحرگاهان جان تازه گیرند. پس بخند...بخند تا دنیا را نقاشی کنم با خیال با تو ماندن و از تو گفتن... و چه زیباست آرزوی رهایی برای پرنده‌ی محصور... مرا یارای تماشای اشکهایت نیست؛بخند... بخند و به ابدیت فکرکن...آن‌گاه که تمام کائنات دست‌به‌‌دست هم میدهند تا دستان تو را به</description>
<pubDate>Wed, 02 Sep 2009 17:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>3argardoon</dc:creator>
<guid>3argardoon.blogfa.com/post/88</guid>
</item>
<item>
<title>من...</title>
<link>https://3argardoon.blogfa.com/post/87</link>
<description>این جرقه ها،این جرقه های کوچک نورانی این امیدهای واهی نه،اعتمادی نیست دیگر حتی شعله های برافروخته را اعتمادی نیست در این سرزمین خشک و خاکی و بی باران سراب را اعتمادی نیست مرا به من وابگذارید و نگوئید حادثه در راه است من از حادثه بیزارم...</description>
<pubDate>Thu, 27 Aug 2009 19:05:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>3argardoon</dc:creator>
<guid>3argardoon.blogfa.com/post/87</guid>
</item>
<item>
<title>در آغوشم بگیر خدا...</title>
<link>https://3argardoon.blogfa.com/post/89</link>
<description>دلتنگم... دلتنگ روزهای خوب گذشته. دلتنگ روزهایی که اگر چه تنها بودم اما حداقل دلخوش بودم که : اگر تنهاترین تنها ها شوم باز هم خدا هست. که : خدا جانشین همه نداشته هایم است. این روزها تنها نیستم اما حس می کنم از خدا خیلی دور شدم. نگرانم. نگران اینکه نکنه گمش کنم؟ نکنه تنهام بذاره؟ نکنه انقدر غرق گناه شدم که منو به حال خودم رها کرده؟ میگن: بعضی وقتا انقدر دلت برای یکی تنگ میشه که دلت میخواد اونا حتی از رویاهات بکشی بیرون و بغلش کنی.</description>
<pubDate>Fri, 21 Aug 2009 19:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>3argardoon</dc:creator>
<guid>3argardoon.blogfa.com/post/89</guid>
</item>
<item>
<title>ردپای من روی آسمان است هنوز</title>
<link>https://3argardoon.blogfa.com/post/86</link>
<description>شاید مرا نشناسی مرا به یاد نیاوری اما من تورا خوب می شناسم. من همسایه تو بودم و تو همسایه من و هر دوی ما همسایه خدا... توعاشق آفتاب بودی همیشه دردستانت تکه ای ازخورشید می درخشید.راه که می رفتی خطی از روشنی روی آسمان می ماند. اما همیشه به فکر زمین بودی .آنقدر گفتی تا خدا تو را به زمین فرستاد. تواسم مرا از یاد بردی ومن اسم تورا.... هم بازی بهشتی من دلم برایت تنگ شده است. هنوز آخرین حرف خدادر گوشم است بنده ی من اگر گم شدی از یک راه مستقیم از قلب خود تا من بیا</description>
<pubDate>Sat, 15 Aug 2009 18:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>3argardoon</dc:creator>
<guid>3argardoon.blogfa.com/post/86</guid>
</item>
<item>
<title>کاش آسمان اینقدر مغرور نبود...</title>
<link>https://3argardoon.blogfa.com/post/85</link>
<description>دیروز باران بارید؛ولی کسی از دیدنش شاد نشد... می‌خواست اینقدر برای زمین عشوه نریزد! دیروز باران بارید ولی دلی را نشست. بارید اما جنبنده‌ای را شاد نکرد... با دستانش به صورتها سیلی می‌زد،دل عاشقش شکسته بود! دیگر زمین با دیدنش،از شادمانی گیاهی نمی‌رویاند... کاش آسمان اینقدر مغرور نبود! تابستان بود اما آسمان شرورتر از آن بود که پی بهانه باشد،بارید! بارید اما دل شکسته‌ای با دیدن اشکهایش در خود نگنجید. دیگر اشکهای آسمان دلی را منقلب نمیکرد،دیگر کسی برای تبرک</description>
<pubDate>Sat, 08 Aug 2009 17:50:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>3argardoon</dc:creator>
<guid>3argardoon.blogfa.com/post/85</guid>
</item>
</channel>
</rss>
