هر چقدر قله غرورت بلندتر باشه, دره سقوطت عمیق تر میشه.
و آنگاه که فریاد بیحیاتر از آن میشود که حرمتنگهدار سکوت باشد؛دلی آشفته و چشمی گریان میشود. شاید تنها خوبیاش صدای خشخش بغض میان گلویی بیتاب باشد که مدتها در انتظار هیاهویی بود تا خود را رها کند. چشم باز میکنی و به اطرافت مینگری،دیگر چیزی برایت تنشآور نیست... مهم نیست از خواب بیدار شده باشی یا لیوانی شراب به مستیات نشانده باشد،مهم این است که دیگر چشمانت باز شده. دیگر در سکوت دلفریب خود به معنای سرخ شهوت فکر نمیکنی تا کشتی آرزوهایت را بر امواج امید متلاطم سازی... دیگر خشتی خام تو را از زندگی باز نمیدارد تا آنجا که بوی سیب را به فراموشی بسپاری. دیگر چشمان دریدهای نجابتت را به بازی نمیگیرد تا در بحبوحهی جوانی سر در گم شوی. از چه باید بیم داشت آنگاه که سرانجامت را میدانی و میدانی که عاقبت خاک گل کوزهگران خواهی شد...
| Design By : Night Skin |


