تبليغاتX
ஐ...سرگردون...ஐ


ஐ...سرگردون...ஐ

هر چقدر قله غرورت بلندتر باشه, دره سقوطت عمیق تر میشه.

و این هم از شعر یکی با یک برابر نیست...

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی ‌آخر کلاسی ها

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد

برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان

تساوی های جبری رانشان می داد

خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین بنوشت

یک با یک برابر هست

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید به پا خیزد

به آرامی سخن سر داد

تساوی اشتباهی فاحش و محض است

معلم

مات بر جا ماند

و او پرسید

اگر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز

یک با یک برابر بود

سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد

آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود

وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت

پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که صورت نقره گون

چون قرص مه می داشت

بالا بود

وان سیه چرده که می نالید

پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران

از کجا آماده می گردبد

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید

یک با یک برابر نیست...

 

(ببخشید خبر ندادم آخه اصلا وقت نداشتم.)

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 22:15 توسط ::.سارا.::| |

دلمان خوش بود که دلهای مردم اینجا فروشی نیست؛

دریغا؛ندانستیم شیطان چرب‌زبان‌تر از این حرفهاست!

هر چه خواستیم گناه کردیم؛غافل از اینکه قفلهای دست و پای شیطان را به خودمان هم می‌زدیم!

گاهی یادمان می‌رود ساعت شنی عمرمان هم روزی به شمار افتاده و آخرین دانه‌هایش را به زندگی سرازیر می‌کند...

یادمان می‌رود عجز و لابه‌های قدرمان را!

دستمان از تهی سرشار است و به وهم،یه نیکی‌هایمان می‌اندیشیم!!

خوشابحال آنان که فقرشان را در ایمانشان می‌دانند...

آنان که به هنگام وداع با زندگی لبخند می‌زنند...

«...کاش از یادمان نمی‌رفت روزی را که دنیایمان مستطیلی خاک بیش نیست...»

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 12:20 توسط ::.سارا.::| |

 
امروز آنقدر گریستم که بغض آسمان در برابرم ناچیز آمد.

گریستم اما کسی اشکهایم را ندید...همه فریب خنده‌هایم را خوردند.

شاید حق با آنها بود. وقتی آسمان آفتابی است باران نمی‌بارد!

امروز دلم گرفت اما کسی ز بی‌قراری‌ام نپرسید...نگفت از چه اینگونه شدم؟!


آرام چینی بند‌زده‌ی قلبم را به کناری گذشتم،شاید دیگر تاب شکستن‌ا‌ش نباشد!

می‌خواهم به‌جایی دور تبعیدش کنم...جایی دور تر از قلب تو!

خانه‌ی قلبت استیجاری بود؛

نمی‌دانستم!

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 17:45 توسط ::.سارا.::| |

مرا در خیالت نقاشی کن؛

و نشانم بده حقیقت همیشه دیدنی نیست،

گاهی هم دست‌خوش با تو بودن می‌شود.

و به‌خاطر بسپار که پائیز آرزوها ماندنی نخواهد بود...

کیمیای وجودت را به لبخندی همیشگی آغشته کن تا سحرگاهان جان تازه گیرند.

پس بخند...بخند تا دنیا را نقاشی کنم با خیال با تو ماندن و از تو گفتن...

و چه زیباست آرزوی رهایی برای پرنده‌ی محصور...

مرا یارای تماشای اشکهایت نیست؛بخند...

بخند و به ابدیت فکرکن...آن‌گاه که تمام کائنات دست‌به‌‌دست هم میدهند تا دستان تو را به دستان من رسانند.

و گل از نو شکفت...

آری...خاک موسیقی احساس مرا از تو شنفت...

و تو خندیدی...و من دلخوش از شادی تو به آسمان پر کشیدم...

و چه زیباست وقتی به آسمان می‌نگری در اعماق شب...و آن‌زمان که نگاه‌هامان به تلاقی ماه‌

نیمه‌شب درمی‌آید...و من از شادی تو شاد شدم...

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 20:30 توسط ::.سارا.::| |

این جرقه ها،این جرقه های کوچک نورانی

این امیدهای واهی

نه،اعتمادی نیست

دیگر حتی شعله های برافروخته را اعتمادی نیست

در این سرزمین خشک و خاکی و بی باران

سراب را اعتمادی نیست

مرا به من وابگذارید و نگوئید حادثه در راه است

من از حادثه بیزارم...

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 22:35 توسط ::.سارا.::| |

دلتنگم... دلتنگ روزهای خوب گذشته. دلتنگ روزهایی که اگر چه

تنها بودم اما حداقل دلخوش بودم که :

 

اگر تنهاترین تنها ها شوم باز هم خدا هست.

 

که :

 

خدا جانشین همه نداشته هایم است.

 

این روزها تنها نیستم اما حس می کنم از خدا خیلی دور شدم. نگرانم.

نگران اینکه نکنه گمش کنم؟ نکنه تنهام بذاره؟ نکنه انقدر غرق گناه

شدم که منو به حال خودم رها کرده؟ میگن: بعضی وقتا انقدر دلت

برای یکی تنگ میشه که دلت میخواد اونا حتی از رویاهات بکشی

بیرون و بغلش کنی. منم الان دلم میـخواد خدا رو بغل کنم. یعنی

میشه؟ یکی می گفت : خدا به مو می رسونه ولی پاره نمی کنه.

برام دعا کنید. دعا کنید که ازم ناامید نشده باشه.

که تنهام نذاره...

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 22:45 توسط ::.سارا.::| |

شاید مرا نشناسی مرا به یاد نیاوری اما من تورا خوب می شناسم.


من همسایه تو بودم و تو همسایه من و هر دوی ما همسایه خدا...


توعاشق آفتاب بودی همیشه دردستانت تکه ای ازخورشید می


درخشید.راه که می رفتی خطی از روشنی روی آسمان می ماند.


اما همیشه به فکر زمین بودی .آنقدر گفتی تا خدا تو را به زمین فرستاد.


تواسم مرا از یاد بردی ومن اسم تورا....


هم بازی بهشتی من دلم برایت تنگ شده است.


هنوز آخرین حرف خدادر گوشم است


بنده ی من اگر گم شدی از یک راه مستقیم از قلب خود تا من بیا شاید


دوباره مرا پیدا کنی شاید.....

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 21:30 توسط ::.سارا.::| |

دیروز باران بارید؛ولی کسی از دیدنش شاد نشد...

می‌خواست اینقدر برای زمین عشوه نریزد!

دیروز باران بارید ولی دلی را نشست.

بارید اما جنبنده‌ای را شاد نکرد...

با دستانش به صورتها سیلی می‌زد،دل عاشقش  شکسته بود!
دیگر زمین با دیدنش،از شادمانی گیاهی نمی‌رویاند...

کاش آسمان اینقدر مغرور نبود!
تابستان بود اما آسمان شرورتر از آن بود که پی بهانه باشد،بارید!

بارید اما دل شکسته‌ای با دیدن اشکهایش در خود نگنجید.

دیگر اشکهای آسمان دلی را منقلب نمیکرد،دیگر کسی برای تبرک قطراتش را محبوس نمی‌کند!

کاش آسمان اینقدر مغرور نبود!

کاش اینقدر مغرور نبود و التماس زمین را می‌شنید هنگامی که با ذرات خود شاخه۲ای را به میزبانی نگاه‌ها نشاند...

پنبه‌های غرور گوش‌هایش را بسته بود.باران دیگر آنقدر دلربا نبود که دل ‌گرفته‌ای از دیدنش چترها را زمین گذارد.

کاش آسمان اینقدر مغرور نبود...

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 21:20 توسط ::.سارا.::| |

انشا الله اين آخرين شعبان انتظارمونه

 

يعني ميشه من تا ظهور آقا زنده  بمونم؟

 

يعني ميشه من يکي از اصحاب آقا باشم؟

 

يعني ميشه چشمهاي من به جمال آقا روشن بشه؟

 

يعني ميشه آقا بياد  و اين همه ظلم تموم بشه؟

 

يعني ميشه............

 

 

 

اللهم عجل لولیک الفرج...آمین

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 13:20 توسط ::.سارا.::| |

 

در انتهای هر سفر،

در آینه

دار و ندار خویش را مرور میکنم:

این خاک تیره، این زمین،

پاپوش پای خسته ام!

این سقف کوتاه، آسمان،

سرپوش چشم بسته ام!

اما.. خدای دل!

در آخرین سفر

در آینه به جز دو بیکرانه ی کران،

به جز زمین و آسمان،

چیزی نمانده است!

گم گشته ام... کجا؟!

ندیده ای مرا؟!...

نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 20:45 توسط ::.سارا.::| |


Design By : Night Skin