هر چقدر قله غرورت بلندتر باشه, دره سقوطت عمیق تر میشه.
دریغا؛ندانستیم شیطان چربزبانتر از این حرفهاست! هر چه خواستیم گناه کردیم؛غافل از اینکه قفلهای دست و پای شیطان را به خودمان هم میزدیم! گاهی یادمان میرود ساعت شنی عمرمان هم روزی به شمار افتاده و آخرین دانههایش را به زندگی سرازیر میکند... یادمان میرود عجز و لابههای قدرمان را! دستمان از تهی سرشار است و به وهم،یه نیکیهایمان میاندیشیم!! خوشابحال آنان که فقرشان را در ایمانشان میدانند... آنان که به هنگام وداع با زندگی لبخند میزنند... «...کاش از یادمان نمیرفت روزی را که دنیایمان مستطیلی خاک بیش نیست...» گریستم اما کسی اشکهایم را ندید...همه فریب خندههایم را خوردند. شاید حق با آنها بود. وقتی آسمان آفتابی است باران نمیبارد! امروز دلم گرفت اما کسی ز بیقراریام نپرسید...نگفت از چه اینگونه شدم؟! میخواهم بهجایی دور تبعیدش کنم...جایی دور تر از قلب تو! خانهی قلبت استیجاری بود؛ نمیدانستم! مرا در خیالت نقاشی کن؛ و نشانم بده حقیقت همیشه دیدنی نیست، گاهی هم دستخوش با تو بودن میشود. و بهخاطر بسپار که پائیز آرزوها ماندنی نخواهد بود... کیمیای وجودت را به لبخندی همیشگی آغشته کن تا سحرگاهان جان تازه گیرند. پس بخند...بخند تا دنیا را نقاشی کنم با خیال با تو ماندن و از تو گفتن... و چه زیباست آرزوی رهایی برای پرندهی محصور... مرا یارای تماشای اشکهایت نیست؛بخند... بخند و به ابدیت فکرکن...آنگاه که تمام کائنات دستبهدست هم میدهند تا دستان تو را به دستان من رسانند. و گل از نو شکفت... آری...خاک موسیقی احساس مرا از تو شنفت... و تو خندیدی...و من دلخوش از شادی تو به آسمان پر کشیدم... و چه زیباست وقتی به آسمان مینگری در اعماق شب...و آنزمان که نگاههامان به تلاقی ماه نیمهشب درمیآید...و من از شادی تو شاد شدم... این جرقه ها،این جرقه های کوچک نورانی این امیدهای واهی نه،اعتمادی نیست دیگر حتی شعله های برافروخته را اعتمادی نیست در این سرزمین خشک و خاکی و بی باران سراب را اعتمادی نیست مرا به من وابگذارید و نگوئید حادثه در راه است من از حادثه بیزارم... دلتنگم... دلتنگ روزهای خوب گذشته. دلتنگ روزهایی که اگر چه تنها بودم اما حداقل دلخوش بودم که : اگر تنهاترین تنها ها شوم باز هم خدا هست. که : خدا جانشین همه نداشته هایم است. این روزها تنها نیستم اما حس می کنم از خدا خیلی دور شدم. نگرانم. نگران اینکه نکنه گمش کنم؟ نکنه تنهام بذاره؟ نکنه انقدر غرق گناه شدم که منو به حال خودم رها کرده؟ میگن: بعضی وقتا انقدر دلت برای یکی تنگ میشه که دلت میخواد اونا حتی از رویاهات بکشی بیرون و بغلش کنی. منم الان دلم میـخواد خدا رو بغل کنم. یعنی میشه؟ یکی می گفت : خدا به مو می رسونه ولی پاره نمی کنه. برام دعا کنید. دعا کنید که ازم ناامید نشده باشه. که تنهام نذاره... شاید مرا نشناسی مرا به یاد نیاوری اما من تورا خوب می شناسم. من همسایه تو بودم و تو همسایه من و هر دوی ما همسایه خدا... توعاشق آفتاب بودی همیشه دردستانت تکه ای ازخورشید می درخشید.راه که می رفتی خطی از روشنی روی آسمان می ماند. اما همیشه به فکر زمین بودی .آنقدر گفتی تا خدا تو را به زمین فرستاد. تواسم مرا از یاد بردی ومن اسم تورا.... هم بازی بهشتی من دلم برایت تنگ شده است. هنوز آخرین حرف خدادر گوشم است بنده ی من اگر گم شدی از یک راه مستقیم از قلب خود تا من بیا شاید دوباره مرا پیدا کنی شاید..... میخواست اینقدر برای زمین عشوه نریزد! دیروز باران بارید ولی دلی را نشست. بارید اما جنبندهای را شاد نکرد... با دستانش به صورتها سیلی میزد،دل عاشقش شکسته بود! کاش آسمان اینقدر مغرور نبود! بارید اما دل شکستهای با دیدن اشکهایش در خود نگنجید. دیگر اشکهای آسمان دلی را منقلب نمیکرد،دیگر کسی برای تبرک قطراتش را محبوس نمیکند! کاش آسمان اینقدر مغرور نبود! کاش اینقدر مغرور نبود و التماس زمین را میشنید هنگامی که با ذرات خود شاخه۲ای را به میزبانی نگاهها نشاند... پنبههای غرور گوشهایش را بسته بود.باران دیگر آنقدر دلربا نبود که دل گرفتهای از دیدنش چترها را زمین گذارد. کاش آسمان اینقدر مغرور نبود... انشا الله اين آخرين شعبان انتظارمونه يعني ميشه من تا ظهور آقا زنده بمونم؟ يعني ميشه من يکي از اصحاب آقا باشم؟ يعني ميشه چشمهاي من به جمال آقا روشن بشه؟ يعني ميشه آقا بياد و اين همه ظلم تموم بشه؟ يعني ميشه............ اللهم عجل لولیک الفرج...آمین در انتهای هر سفر، در آینه دار و ندار خویش را مرور میکنم: این خاک تیره، این زمین، پاپوش پای خسته ام! این سقف کوتاه، آسمان، سرپوش چشم بسته ام! اما.. خدای دل! در آخرین سفر در آینه به جز دو بیکرانه ی کران، به جز زمین و آسمان، چیزی نمانده است! گم گشته ام... کجا؟! ندیده ای مرا؟!... و آنگاه که فریاد بیحیاتر از آن میشود که حرمتنگهدار سکوت باشد؛دلی آشفته و چشمی گریان میشود. شاید تنها خوبیاش صدای خشخش بغض میان گلویی بیتاب باشد که مدتها در انتظار هیاهویی بود تا خود را رها کند. چشم باز میکنی و به اطرافت مینگری،دیگر چیزی برایت تنشآور نیست... مهم نیست از خواب بیدار شده باشی یا لیوانی شراب به مستیات نشانده باشد،مهم این است که دیگر چشمانت باز شده. دیگر در سکوت دلفریب خود به معنای سرخ شهوت فکر نمیکنی تا کشتی آرزوهایت را بر امواج امید متلاطم سازی... دیگر خشتی خام تو را از زندگی باز نمیدارد تا آنجا که بوی سیب را به فراموشی بسپاری. دیگر چشمان دریدهای نجابتت را به بازی نمیگیرد تا در بحبوحهی جوانی سر در گم شوی. از چه باید بیم داشت آنگاه که سرانجامت را میدانی و میدانی که عاقبت خاک گل کوزهگران خواهی شد... 
آرام چینی بندزدهی قلبم را به کناری گذشتم،شاید دیگر تاب شکستناش نباشد!
![]()

دیگر زمین با دیدنش،از شادمانی گیاهی نمیرویاند...
تابستان بود اما آسمان شرورتر از آن بود که پی بهانه باشد،بارید!
| Design By : Night Skin |


